کاسه صبرم زغم لبریز شد
اشک از چشمان من سرریز شد
جمله ی "من ، او ، رفاقت ، تا ابد "
ناگهان از هم گسست و ریز شد
آن پری روی مه آسا دلفریب
رفت و این بستان کنون گلریز شد
نوبهار شاد کامی ها گذشت
آری، اکنون فصل من پاییز شد

دوستی مان را مثال
انتظارت می کشم
تا که گلدان آوری
هم مثال از دلبری
لیک مخموریّ و مست
آن تبرّ تیز از بهر چه در دست تو است؟

بـزن بــارانِ دشـت مــهر و یـاری بــزن بــاران دشــتِ «بـی قـراری»
بزن باران بشـوی ایـن رد خـون را کجا دیـدی چنیـن تلـخون دیاری؟
بـزن تا این جنـون پایان بـگـیــرد ز خون آخـر چرا پـر جـویبـاری؟
بـزن تـا بـل فـرو بـنـشـانـد اینــجا محبّـت هـای تـو گـرد و غبـاری
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است»* بــزن شـایـد تـو بـاز آری بـهاری
بـرفت از یـادشـان رسـم محـبت بـرفت از یـــادشـان رسـم عیـاری
سکوت اینجا نه از صلح است معنا نباشـد حرفشـان جز خشم و زاری
به مکتب بـین چه آموزند بر طفل بــه روی گـل نـوشـتن یـادگـاری
نـبـاشـد حکـم اینـجا نـزد قاضـی به جـز اعـدام و حد و سنـگسـاری
به جـز در قـبر هـای کـور ایـنجا نـمـی داننـد رســم هـم جــواری
بـزن بـاران که محصـولی نیـایـد از ایـن انـبــوه بــایـر شــوره زاری
بـزن بـاران محـبت کـن محـبت تســـلی بــخـش قــلب داغـداری
تویـی موعـود ، ای موعود معبود بگو پس کی تو می خواهی بباری؟
*مصرعی از اخوان در شعر زمستان

از کدامین معصیت این گونه می نوشم عذاب؟
تا به کی بر پشت این درهای بسته
با تنی مسلول و خسته
ظلم را دیدن کنم؟
جور بشنیدن کنم؟
آب سرد از می خورم
گرما فزونم می شود
سوی باغی گر روم
صحرا نمایان می شود
یادی از جنت کنم
اینجا جهنم می شود
آن محبت شهر کو؟
آرمان شهرت کجاست؟
این سپهرش بنگری آن ابرهای تیره است
آن دوصد زنجیره است
یا زمینش بنگری
کاوست چون خاکی عقیم
جنت از یادت بری..
یاد از دوزخ کنی..
کی شود برزخ کنی؟!
شهر را دیدی خدا؟
شهر ظلمت، شهر کینه، شهر غصه، واهمه..
پرسشی دارم خدایا...
..مستحقیم این همه؟
تا نیاید تا فرونشکافد از هم این اساس ظلم و کین..
تا نیاید منجی ات وین شهر را پر مهر سازد بهر ناس شرمگین!!
ناید از ما هیچ کار...!
جز دمی سالی قرونی...
انتظار و انتظار و انتظار...!!!

